جهان یکه نگار

مادر شهید : تمام زندگی حسین و داوود خاطره است!
مصاحبه با مادر شهید حسین فهمیده

تهیه كنندگان ویژه نامه :

* مادر، شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نمودید و عكس العمل شما چگونه بود؟

** شبی هوا خیلی سرد بود و من در فكر پسرم بودم كه كجاست؟ و چه می كند؟ و آیا در این هوای سرد وسیله ای برای گرم كردن دارد یا نه؟
صبح ساعت ۸ از رادیو كه پیام رهبر اعلام گردید را شنیدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم كه نزدیك ما بود رساندم و خبر را به آن ها دادم و گفتم دخترم نكند این نوجوان كه خودش را زیر تانك انداخته حسین باشد. كه دامادمان گفت فكر نمی كنم، این پسر خرمشهری است، حسین اصلاً تا آنجا نرفته كه بخواهد این كار را بكند. شب نیز تلویزیون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم به خدا این حسین است كه این كار را كرده پدرش در جواب گفت، اگر چنین سعادتی داشتیم كه خیلی خوب بود، این پسر اهل خرمشهر است نه حسین. و آن شب گذشت و بعد از یك هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسین را همان طور كه خودم حدس زده بودم گفتند . من به عنوان مادر شهید افتخار می كنم كه این چنین فرزندی داشتم و در راه خدا، اسلام و دین خود هدیه كردم و امیدوارم خداوند این هدیه ناقابل را از من قبول كند.

* شما در مصاحبه آذر ۵۹ فرموده بودید كه: «حاضرم این پسرم (داوود) را هم در راه خدا بدهم » و همین طور هم شد. پس از شهادت داوود اولین كلمه ای كه به زبان جاری نمودید چه بود و چه احساس و روحیه ای داشتید؟

** خیلی ناراحت بودم ولی راضیم به رضای خدا. داوودم از علی اكبر امام حسین (ع) بالاتر نبود و از خدا خواستم كه به من صبر و استقامت بدهد تا پس از آن ها بتوانم زندگی را ادامه دهم خدا هم صبرش را داد و خیلی هم راضی هستم.

* رفتار و كردار حسین و داوود در منزل، محله و اجتماع چگونه بود و در منزل عموماً در چه رابطه ای صحبت می نمودید؟

** حسین كه دایماً در رابطه با اسلام و دین بحث می كرد. نه تنها با ما بلكه با مردم هم همین طور بود. اگر می گفتیم برو نفت بگیر می گفت: «جوانان ما در جبهه ها در سرما می جنگند آن وقت شما می گویید برو نفت بگیر» حتی در مدرسه هم در این رابطه بحث و جدال داشت. داوود هم با برادرش در میوه فروشی كار می كرد و اعتقاد داشت نباید مادر یا خواهرانش بیرون بروند و با نامحرم روبه رو شوند و می گفت به هر آنچه امام می گوید عمل كنید. خیلی ساكت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترك نمی شد پس از این كه معافی از سربازی گرفت جای پدرم به جبهه رفت كه پس از دو ماه و ۱۰ روز به شهادت رسید.




* چه خاطره ای از حسین و داوود دارید بیان فرمایید؟


** تمام زندگی حسین و داوود خاطره است و هیچ گاه فراموش نمی شود. گاهی حسین را بلند صدا می كردم جواب نمی داد و بعد از چند لحظه می گفت بله، می گفتم حسین معلوم هست تو كجایی می گفت «سر قبرم» می گفتم مگر قبر تو در آشپزخانه یا اتاق است می گفت نه «قبر من در بهشت زهرا قطعه ۲۴ ردیف ۱۱ است.» هر وقت به بهشت زهرا می رفت و بعد برای ما تعریف می كرد. می گفتم حسین یك بار من را هم ببر خیلی دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسین می گفت: «آنقدر بهشت زهرا خواهی رفت كه سیر شوی.»
شبی كه داوود می خواست به جبهه برود من خیلی گریه می كردم همان موقع داوود گفت: «فردا جلوی دوستان من گریه نكنی شما مادر شهید سیزده ساله هستی باید طوری رفتار كنی كه من افتخار كنم. این دیدار آخر ما بود و آخرین خاطره من.

* اگر سخن ناگفته و یا پیامی به عنوان مادر شهید به جوانان و نوجوانان ایران اسلامی دارید بیان فرمایید.
** به عنوان مادر شهیدان داوود و محمد حسین سفارش می كنم مطیع رهبر انقلاب باشید و همان طور كه جوانان عزیز ما دست به دست هم دادند و خون دادند و ایران را پایدار كردند نوجوانان و جوانان نیز با هم همكاری و همفكری كنند و اسلام را زنده نگه دارند و نگذارند به دست دشمنان بیفتد چرا كه هرچه داریم از اسلام و قرآن داریم.



 ده خاطره از ده مادر شهید

1) نه دلشان می آمد من را تنها بگذارند ،نه دلشان می آمد جبهه نروند .این اواخر قبل از رفتنشان هر روز با هم یکی به دو می کردند. شوهرم به پسرم می گفت :«از این به بعد ،تو مرد خونه ای .باید بمونی از مادرت مراقبت کنی .»
پسرم می گفت :«نه آقاجون .من که چهارده سالم بیش تر نیست.کاری ازم بر نمی آد.شما بمونید پیش مادر بهتره»
-اگه بچه ای ،پس  می ری جبهه چه کار ؟بچه بازی که نیست.
- لااقل آب که می تونم به رزمنده ها بدم.
دیدم هیچ کدام کوتاه نمی آیند،گفتم «برید هر دو تاییتون برید»

2) برام نامه می دادند؛سواد نداشتم بخوانم .دلم می خواست خودم بخوانم ،خودم جواب بنویسم ،به شان زنگ بزنم .اما همیشه باید صبر می کردم.تا یکی بیاید و کارهای من را بکند. یک روز رفتم نهضت اسم نوشتم. تازه شماره ها را یاد گرفته بودم .یک روز بچه ها یک برگه دادند دستم ،گفتم «شماره پادگان محسنه .می تونی به ش زنگ بزنی.»
خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم .زود شماره را گرفتم .تانگاه کردم ،دلم هری ریخت .گفتم « این که شماره بیمارستانه.»گفتند:«نه مادر .شما که سواد نداری.این شماره ی پادگانه .»
 گفتم :« راستش رو بگید .خودم می دونم بچه ام طوریش شده . هم (ب) رو بلدم ، هم (الف) رو. پادگان رو که با (ب) نمی نویسن.»

3) کم حرف می زد. سه تا پسرش شهید شده بودند. ازش پرسیدم «چند سالته ،مادر جان؟» گفت :«هزار سال.» خندیدم . گفت «شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال به م سخت گذشته .» صداش می لرزید.

4)صبح آمدم بیمارستان وقت صبحانه دیدم به هر کدام از مجروح ها نان خشک داده اند با یک تکه پنیر . به پرستار ها گفتم «این چیه ؟ این که ازگلوشان پایین نمی ره.»
گفتند «ما تقصیر نداریم .همین رو به ما داده اند .»گشتم آبدار خانه را پیدا کردم .در را باز کردم ،دیدم دارند صبحانه می خورند.نان داغ توی سفره شان بود .دادم بلندشد.گفتم «انصافه شما که سالمید نون تازه بخورید،مجروح ها نون خشک؟»
نان ها را از جلوشان جمع کردم ،بردم برای مجروح ها.

5)بین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای من هم کار پسر ها را می کرد، هم کار دختر ها را وقتی خانه بود، نمی گذاشت دست به سیاه وسفید بزنم .ظرف می شست، غذا می پخت .اگر نان نداشتیم ،خودش خمیر می کرد ،تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود. وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند«چطور دلت آمد بفرستیش ؟» فقط به شان می گفتم « آدم چیزی رو که خیلی دوست داره ،باید در راه دوست بده»

6)به راننده ی آمبولانس سپرده بود «اگه شهید شدم ،حتما باید جنازه م رو به مادرم برسونی.یه برادرم شهید شده یکی هم مجروحه .دلم نمی خواد چشم انتظار من هم بمونه.»

مادر شهید

7)پسرم که شهید شد، دیدم یک پیرمرد توی مجلس بیش تر از همه ناراحتی می کند. بعد ها فهمیدم این پیرمرد همان مغازه داری بوده که علی به ش کمک می کرده. تا نرفته بود جبهه ،صبح ها قبل از مدرسه مغازه اش را آب و جارو می کرد. این آخری ها دیده بودم موتورش نیست.سراغ موتور را ازش گرفتم،گفت داده به پیرمرد.به من سپرده بود به کسی نگویم.

8) همه چیز را آماده کرده بودند؛کت وشلوار براش سفارش داده بودند؛ برای اتاق ها پرده ی نو دوخته بودند؛ حتی میوه ها را هم شسته بودند توی حیاط گذاشته بودند. دیگر جر منتظر ماندن کاری نمانده بود. انتظاری که هیچ وقت تمام نشد.

9) اخبار جنگ را که تلویزیون می دیدم،ازخودم خجالت می کشیدم که پسرهام توی خانه هستند. بالاخره خودم راهیشان کردم. آن ها هم از خدا خواسته ،هر چهار تا با هم رفتند.

10)بعد از چند وقت آمده بود خانه .مثل پروانه دورش می گشتم.شام که خوردیم ،خودم  رختخوابش را انداختم .خیلی خسته بود . صبح که آمدم بیدارش کنم،دیدم رختخواب جمع شده گوشه اتاق است،خودش هم خوابیده .بیدار که شد ، ازش پرسیدم «پس چرا این جوری خوابیدی؟ رختخوابت رو چرا جمع کردی؟ گفت دلم نیومد توش بخوابم . بچه ها اون جا روی زمین می خوابن.»

منبع :کتاب مادران شهدا از مجموعه کتابهای روزگاران انتشارات روایت فتح



وعده داده بودند برای آنکه آن خانه، موزه شهید خرازی شود و مادر به محل بهتری برود اما شاید از سر حکایتهای دنیا، این قول، هزارمین وعده خوبان بوده ...
پایگاه اطلاع رسانی دکتر ولایتی:

حاج حسین گوهری است در نصف جهان. هنوز مردمان زیادی از همشهریانش روایت شجاعت سرداری که دستش را سالها زودتر به بهشت فرستاد و "اگر یک دست را از او گرفتند، علم بر دست دیگر داشت این مرد" را مو به مو حفظند. حاج حسین آبرویی است برای نصف جهان؛ حاج حسین خرازی.

فتح المبین، بیت المقدس، خیبر، بدر، والفجر8 و کربلای 4 و 5 همانهایی هستند که می شناسیم و خرازی و خرازی ها برایمان ماندگار کردند و اکنون روایت کردن از آن همه رشادت و غیرت را چه تناسبی است با این کلمات کوچک و تکراری.

مادر، در فراق سرداری چون حاج حسین و همسری مهربان و مومن، بیش از گذشته نیازمند خدمت وفاداران انقلاب و یاران خرازی هاست. شهید خرازی که به تعبیر زیبای مقام معظم رهبری "در طول 6  سال جنگ قله هایی از شرف و افتخار را فتح كرده بود و به قله رفیع شهادت دست یافت" قطعا جویای احوال چنین مادری گرانقدری است و چه چیز از این بالاتر که لبخند رضایتی بر لبان سردار بزرگ دیار اصفهان بنشانیم.

کوچه ای بلند و باریک. امکان ورود خودروها نبود. باید تا انتهای کوچه پیاده می رفتی. آخرین درب کوچه، منزل یکی از بزرگترین شهدای اصفهان و ایران بود. حسین خرازی.



خانه ای قدیمی و کوچک. تمیز و تزئین شده با سلیقه ای مادرانه. مادر است دیگر، عشق به فرزند دلیرش همچنان در هر کار و رفتار و سخنش موج می زند. عکس های شهید خرازی همه جای این خانه ساده و صمیمی خود نمایی می کرد؛ خانه فرمانده شهید لشکر 14 امام حسین(ع).

چند پله کوچک را که بالا میرفتی به سالن پذیرایی خانه می رسیدی. خانه ای که هنوز حال و هوای قدیم و روزهای زندگی مادی حاج حسین خرازی را در خود داشت. اما مادر، این روزها در آن تنها زندگی می کرد؛ مادر حاج حسین.

پذیرای دکتر ولایتی و هیئت همراهش بود. ساده و بی تکلف. رسم وزیرِ ولایتیِ آن روزهای جمهوری اسلامی ایران هم همین است. مادر از آن روزها گفت. گفت که دلش نمی آید خانه حاج حسین خرازی را ترک کند. حتی دلش نمی آید شکل و شمایل خانه را هم تغییر دهد.

خانه برایش یادآور خاطرات خوب پسر آسمانی اش بود. تا اینکه در نبودش در خانه دزد آمد. یکی از جمع حاضر می گوید حتما دزد برای شهر دیگری بوده چون کسی که مرد این خانه را بشناسد، جرات چنین کاری ندارد. لبخند بر لبان مادر نشست؛ مادر سردار شهید حاج حسین خرازی.


حالا خانه با اصرار دیگران حفاظ کشی شده و برای خانه آیفون تصویری گذاشته بودند.

اما می گفت که این روزها کوچک بودن سالن پذیرایی خانه برایش سخت شده. مهمان هایی که برای دیدنش می آیند زیادند و جایش کم. می گفت که دلش می خواست در جایی بهتر پذیرای مهمانان شهید خرازی بود. می گفت که رفت و آمد برایم سخت شده است و ماشین به سختی حتی تا سر کوچه باریکشان می آید.

وعده داده بودند برای آنکه آن خانه، موزه شهید خرازی شود و مادر به محل بهتری برود اما شاید از سر حکایتهای دنیا، این قول، هزارمین وعده خوبان بوده ...

می گفت که هیچ وقت از هیچ کس هیچ کمکی نخواسته و دوست دارد با همان چیزهایی که دارد و ندارد سر کند. این را محکم می گفت. باز خنده تلخی کرد. مانند وقتی که از وعده های عمل نشده می گفت.



سال انتظار به سر رسید

مادر شهید پس از یافتن فرزندش دیگر آرزویی ندارد

دفاع > شهید- همشهری آنلاین:
مادر شهید «بهروز صبوری» پس از حدود ۳۲ سال انتظار، به فرزندش رسید.

به گزارش فارس، مادر شهید «بهروز صبوری» که پیکر فرزندش پس از حدود 32 سال شناسایی شده، در معراج شهدا حاضر شد و به خبرنگاران گفت: امروز در بهشت زهرا(س) و سر مزار پدر بهروز بودم که به من خبر دادند پیکر بهروز شناسایی شده است. ابتدا باور نکردم ولی وقتی گفتند که از معراج شهدا تماس می‌گیرند، باور کردم که دیگر انتظارم به پایان رسیده است.

وی ادامه داد: سال‌ها قبل وقتی که خیلی بی‌تابی می‌کردم، یک شب بهروزم را در خواب دیدم که گفت این قدر بی‌تابی نکن و از من هم نخواه که بیایم. من هم از آن موقع دیگر گریه نکردم و هر موقع که اشکی می‌ریختم تنها برای فرزندان امام حسین(ع) بود.

وی اظهارداشت: امروز که پیکر بهروزم شناسایی شد، دیگر در نیا آرزویی ندارم. اگرچه مقدار کمی استخوان از پیکر فرزندم باقی است، اما همین به من دلداری می‌دهد و برایم یک دنیا ارزش دارد.

وی عنوان داشت: در خانه‌مان موزه‌ای درست کرده بودم و عکس‌ها و وسایل پسرم را در آن گذاشته‌ام. الان که دیگر فرزندم مزار دارد، آن موزه را جمع می‌کنم و بر سر مزارش حاضر خواهم شد.

وی در پاسخ به سوالی درباره اینکه چه حرفی با مادران مفقودالاثر دارد؟ گفت: همه ما باید صبر کنیم. آنها هم باید صبر کنند اگرچه بسیار بسیار سخت است.

به گزارش فارس، بازمانده پیکر شهید بهروز صبوری در سال 89 در دانشگاه خلیج فارس بوشهر به عنوان شهید گمنام دفن شده بود و هویت وی پس از انجام بررسی‌ها مشخص شد.

در صورت رضایت ولی شهید، پیکر وی به تهران منتقل خواهد شد.



مادر شهید مفقودالاثر «حمیدرضا مهرایی» می‌گوید: تولد حضرت زهرا(س) حمیدرضا با پول توجیبی‌اش برای من پارچه چادری خرید؛ چادر را سر کردم و پاره شده اما آن را هنوز هم یادگاری نگه داشته‌ام.
به گزارش مشرق به نقل از فارس، وقتی که قرار بود برای «مادر» هدیه‌ای بگیرند، با خواهرها و برادرها پول‌هایشان را جمع می‌کردند و می‌خریدند، از یک شاخه گل و یک جعبه شیرینی گرفته تا لباس و ظرف و ظروف و هر چیزی که مادرشان لازم داشت. آن روزها هم گذشت، این بار مادر بود که با تمام وجودش، عزیزترین‌هایش را به پروردگارش هدیه داد. در سالروز ولادت حضرت زهرا(س) و بزرگداشت روز زن، به سراغ مادران شهدا می‌رویم که امروز با یادآوری خاطره‌ای از «هدیه‌ای که شهدا برای مادر می‌گرفتند» لبخندی بر لبانشان نشست.

* چادری که هنوز نگه داشتم

مادر شهید مفقود «حمیدرضا مهرایی» می‌گوید: قدیم‌ها که روز مادر نمی‌گرفتند؛ اوایل که این قضیه مطرح شده بود، بچه‌ها می‌گفتند «مامان، پول بده برایت صابون یا جوراب بخریم» یک بار در تولد حضرت زهرا(س) حمیدرضا برای من پارچه چادری خرید و آورد؛ به او گفتم «این چیه؟» گفت «هدیه روز مادر» گفتم «تو که پول نداشتی؟» گفت «پول تو جیبی‌هایم را جمع کردم برای چنین روزی» آن چادر پاره شد اما آن را یادگاری نگه داشتم؛ یکبار دیگر هم یک دست بشقاب چینی گل سرخ برای من خریده بود که من آن را برای جهیزیه دخترم دادم.

مادر شهید بروجردی

مادر شهید دادخواه




نوشته شده در چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 05:12 ب.ظ توسط aj mn نظرات | |


آخرین مطالب
» جدید ترین خبر ها
» اربعین حسینی
» عکس غذای نذری امام حسین
» فینال تنیس روی میز المپیک2016
» نکات تغذیه ای
» اخبار جدید فناوری
» جودو کاران کوچک
» ماه شعبان
» نوروز95
» انتخابات7 اسفند
» شعر برای دهه ی فجر
» اخبار
» دانلود نرم افزار آنتی ویروس و دانلود منیجر
» امام رضا مداحی
» جدید ترین اخبار فناوری
» اخبار ایران و جهان
» آخرین اخبار ایران
» دانلود مداحی های محمود کریمی
» اخبار ایران
» اخبار تکنولوژی

Design By : RoozGozar.com