جهان یکه نگار

مرحوم ایرج بسطامی

تو را من چشم در راهم

تورا من چشم در راهم شباهنگام

كه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

درآن نوبت كه بندد دست نیلوفر به پای سرو كوهی دام

كرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی كاهم

تو را من چشم در راهم

 

همه دردم

همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم

همه درهم گذرد هردم و سال وشب و روزم

 وصل و هجرم شده یكسان همه از دولت عشقم

چه بخندم چه بگریم چه بسازم چه بسوزم

گفتنی نیست كه گویم ز فراغت به چه ماند

حیف و صد حیف كه دور از تو ندانی به چه روزم


  

چه دل ها

چه دل ها بردی ای ساقی به ساق فطنه انگیزت

 دریقا بوس چندی بعد ز نخدان دلاویزت

دگر رغبت كجا ماند كسی را سوی عشاق رو

 چوبیند دست در آغوش مستان سحرخیزد

 جهان از فطنه و آشوب یكچندی براسوزیم

 وگرنه روی شهر آشوب و چشم فطنه انگیزد





هستی من

از من ای هستی من دور مشو                

می من مستی من دور مشو

رشته ی عمر منی جان منی                  

عشق من دین من ایمان منی

تار و پود دل بیمار تویی                                 

خواب و بیداری و پندار تویی

گرچه همچون خون می در جوشم       

خون دل می خورم و خاموشم

  

حریری ز مهتاب

دیدمت در حریری ز مهتاب سرد و خاموش خفته بودی

 یادم آمد كه در صبح دیدار از غروبی چنین گفته بودی

 در دو چشمت روی نارمو چون ستاره می دمیدی

در شب بحت ویرانی من غصه های مرا از سر شوق می شنیدی

بی شكیبم بی قرارم  سر به پای جنون می گذارم

بی شكیبم بی قرارم دل به دریای تو می سپارم

 در بهاری كه بی تو خزان شد باورم شد دگر كیستی تو

 خود نگفتی كه من هم بدانم كیستی تو چیستی تو


  

رشته ی مهر

رشته ی مهر تو شد زنجیرم

گر جدا از تو شوم می میرم

 پس مرا یكه و تنها مگذار

 مست و افتاده و از پا مگذار

  

گلپونه ها

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

 خاموشی شب رفت و فردا یی دگر شد

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غم ها

حبیبم سیل غم ها

گلپونه ها نامهربانی آتشم زد

گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد

می خواهم همچون تا سحرگاهان بخوانم

 افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم


  

سكوت گویای تو

سكوت اگر نشانه ی رضا بود چگونه باور نكنم سكوت گویای تو را

نگاه اگر پیام آشنا  بود چرا تمنّا نكنم نگاه گیرای تورا

 به دلم نقش وفا خطوط مژگان توزد

 بشبم رنگ سحر غروب چشمان توزد

 به چشم مستی بخشد ز عشق اثر می بینم

ز جلوه ی فروردین شكفته تر می بینم

سكوت گویای تو را نگاه گیرای تورا

چشمانت بود آیینه ای روشن چون دل اهل صفا

تصویری ز سیمای سحر می خندد در این آیینه ها

نگه من به سوی نگهت چو كبوتر برد نامه ی دل

 به هوایت زند پركه مگر شوی آگه ز هنگامه ی دل

گمان برم كه خاطر تو رضای عاشقان اثر كرد

 دل توهرچه خاطر من  طلب كند همان پسند د

 

  

فطنه ها

اگر روم ز پیش فطنه ها برانگیزد 

ور ازطلب بنشیند به كینه برخیزد

 تُرخواه و صبوری كه چرخ شعبده باز

هزار بازی از این تهفه تر بر انگیزد

وگر به رهگذری یك دم از  وفاداری

 چو گر در پی شوفتن چو باد بگریزد

تو را ز شیر بیابانش تاب  و بلا

كجاست شیر دلی كز بلا نپرهیزد

 بر آستانه ی تسلیم سر بنه لاف است

 كه گر ستیزه كنی روزگار بس ستیزد

  

نوروز

بر آمد باد صبح و بوی نوروز

به كام دوستان و وقت پیروز

 مبارك بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز وهمه روز

 نكویی كن كه دولت بینی ازمن

مبر فرمان بدگوی و بد آموز

چو آتش در رخت افكنده بنما

دگر مجمر منه زآتش میفروز

بهاری خرمست ای گل كجایی

كه بینی بلبلان را خانمان سوز

چو آتش در رخت افكنده بنما

دگر در مجمر آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب بر خواست

حسد بودش نهان را دیده بر دوست

 

 

 

چرخ نیلوفری

نكوهش مكن چرخ نیلوفری را

برون كن ز سر باد خیره سری را

برید از افعال چرخ برین را

مشاید زدانا نكوهش بری را

به چهره شدن چون بری كی توانی

به افعال ماننده شو در حریرا

چوتو خود كنی اختر خویش را

من ملال است فقط چشم نیك اختری را

توباهوش مرا یأس نكو محضران چون

همی بر نگیری نكو محضری را

اگر تو ز آموختن سر بتابی

نجوید سر توهمی سروری را

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

 

 

باد صبا

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

زین تتاول كه كشید از غم هجران بلبل

تا سرا پرده ی گل نعره زنان خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی كه چنین رفت و چنان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

كه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

  

وای بر دل من

ذلیل و بیچاره تر از من نیست در كوی تو

خمیده شد پشت من از غم چون ابرو تو

گرفته هر كس ز لب دره تو كام دل خود

نشد روا حالم ز تو وای وای بر دل من

به مجلس بیگانگان نوشیم باده ی ناب

به هر كجا می روی باهر كس مست و خراب

خبر نداری ز حال خود با مردم كه چه سان

كند بسا زار و ستم وای وای بر دل من

كسی چومن قدر تورا كی داند ثنما

به راه عشق تو دهم جان و دل به فدا

بیا دل رسم ستم یك سو دلبر من

شوی پشیمان به خدا وای وای بر دل من


  

می نویسم

از نی بینوا می نویسم

از شب و گریه ها می نویسم

از من و تو به ما می نویسم

بی تو بیهوده را می نویسم

در شگفتم چرا می نویسم

صبر سنگرم صبوحی صدا نیست

مرگ سنگینم از من جدا نیست

جز شكستم مرا ماجرا نیست

بی قلم گفتم این هم روا نیست

واژه واژه تو را می نویسم

بوی تو بوی گل های خانه

بوی سبزینگی در جوانه

بوی دلتنگی محرمانه

من تو را در غزل و ترانه

از رفاقت جدا می نویسم

 

 

ای دانا

نگر بر روزگار به دیده ی اعتبار

چو خواهی ای نگار نباشی دل فدا

خوان به هر بهانه ای از پرم ترانه ای

بركن ز بن بیخ سوته دلی ای دانا

در ها به باغ شادی ها بگشا

گرده غم ها ده به طوفان ها

 تارسی تو به فرداها

فا رغ از تیرگی ها

نگر بر روزگار به دیده ی اعتبار

چو خواهی ای نگار نباشی دل فدا

خوان به هر بهانه ای از پرم ترانه ای

بركن ز بن بیخ سوته دلی ای دانا

بیا تا به دوران ها

كنیم عهد و پیمان ها

بود شادی جان ها

تو را جمله فرمان ها

 

دانی كدام دولت 

دانی كدام دولت  در وصف می نیاید

چشمی كه باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی كه محبوب از دد فرازش آید

چون رزق نیكبختان بی مهنت سعالی

بعد از حبیب بر من نگذشت جز خیالش

وز پیكر ضعیفم نگزاشت جز خیالی

ساله به سال با او یك روز بود گویی

واكنون در انتظارم روزی به قدرسالی

ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم

تو عشق گلی داری من عشق گلم دانی

گر چه شب مشتاقان تاریك بود اما

نومید نباید بود ازروشنی باقی

  

سرو بلند

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

كه به بالای چمان از گل و بیخم بركن

حاجت مطرب و می نی تو و قد برفشان

كه به رقص آوردم آتش مویت تو سپس

گفتم اسرار غمت هر چه بود او می باش

صبر از این بیش ندارم چه كنم تا كی و چند

جز به زلف تو ندارد دل عاشق میلی

آه از این دل كه به صد بند نمی گیرد غم

باغ مستانده نزلفی سوی مشكین حافظ

زان كه دیوانه همان ده كه بود اندر بند

  

هزار جهد

هزار جهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه سر ماند نه هوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز برآنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

 

سمن بویان

سمن بویان قبار غم چوبنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند

ز لف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

چو  منصور مراد آنان که بردارند بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند

سرشگ گوشه گیران را چو دَریابند دُریابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگردانند

در این حضرت چو مشتاقان نیازارند نازارند

که با این درد  اگر دربند درمانند درمانند


  

ای مجلسیان

برمن که سبوهی زده ام خرقه حرام است

ای مجلسیان راه خرابات که داند

با چون تو حریفی به چنین جای دریق است

در باد خلان خمر بهشتی نه حرام است

دردا که بپختیم در این سوز نهانی

مولا خبر از آتش واهی است که خام است

 

 

رقص نگاه

امشب زبیداری نشسته چشمان خواب آلود  من

این چشم خواب آلوده امشب دارد ز بیداری سخن

نقش رخ زیبای تو بینم ز پیدا و نهان

در این دل و در هر دل ابر سفید آسمان

رقص نگاهم دارد تماشا در ساحل دریای شب

ای موج شادی من تورا جویم در این رویای شب

نالد ز مهرت عاشقانه جور زمان سازد بهانه

از آتش عشق تو نالد وز شوق تو خواند ترانه

این شعله ی غم این عشق سرکش

 سوزد ز بنده جانم در آتش

کز دیده ی بد صورت بدارد

 عاشق در این ره جان می سپارد

نقشت نشسته در دیده ی بی خواب من

بر موج مویت رقصد دل بی تاب من

 نقش رخ زیبای تو بینم ز پیدا و نهان

در این دل و در هر دل ابر سفید آسمان
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
نظر سنجی
به نظر شما کدام سرویس وبلاگدهی بهتر است؟











صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

bahar22

كد پرواز پرندگان

  • ماه موزیک | راه بلاگ | تک تاز بلاگ